اعترافات مردی که کودک درونش را خورد

بوی نور می آد
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

 

دستشو گذاشته رو گوشش و جیغ می زنه.

پرگل.

پشت شوفاژ سنگر گرفته و مصرع اول یه شعر که مصرع دوم رو نداره هی زمزمه می کنه:

دویست و نه ساله که من تو این خرابه حبسم و...

سعدی.

سیما کنترل دستشه و داره کانالای ماهواره رو قفل می کنه. دیشب تا حالا.

سعدی بیهوش شده.رو پاکت سیگارش با سایه چشم سیما نوشته:

دویست و نه ساله که من... تو این خرابه حبسم و...

فرشته ی مرگه فقط... که می شماره نبضمو...

حدود این فاجعه من...منتظر یه معجزه م

هر چی که بیشتر می دوئم..نمی رسم..نمی رسم

سم ترانه تو تنم...تندیس درده بدنم

مدعی خون غزل....تو شهر بی شاعر منم

منم که زندانی این ...آزادی مطلقم و...

می کشم از حلق خدا...بیرون یه روزی حقمو...

تو بند این شماره ها...زنده به گور عددم

سلول من در نداره.....راه خروجو بلدم

خرجی این گلوله ی... بی آبرو که با منه

منتظر یه حادثه اس....پوکه به پوکه با منه

می ترسم انگار از همه.....هراس...تو خیالمه....

می ترسم از اینکه همه ش...سایه ی من دنبالمه

گوشه سلول تنم ...میون حجم گند و گه

شماره ها رو می شمرم...تا عدد دویست و نه

 


 
comment نظرات ()
 
د-ک-1
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

مثلا خود من...

چی؟

هیچی...

همه چیو باید براش توضیح داد!...احمقانه ترین بخش قضیه اینجاست که هر بار هم همینو می پرسه و احمقانه تر این که من هر بار اینجاش رو بلند می گم

کجاشو؟

همین مثلا خود منو

اهان...خب

مرسی می شه؟

زن ها! فرشتگانند...خاصه وقتی در ساتنی سفید خود را پیچیده بالش زیر پههلو نهاده و انگشت اشاره لای گتاب عینک را به پایین ترین بخش بینی سرانده و می خواهند از ریز ترین اصوات تو یک منظوری حرفی...چیزی برداشت کنند. فرشتگان تحویل روح و امادگی برای واگذاری به عزرائیل...

منظورت چی هست از این حالا؟

همین!

عزیز دلم....صد بار. از بیست و یک سالگی دوست داشتم داستانی بنویسم که با این جمله شروع شه

این که جمله نیست

عبارت

چرا از اول نگفتی عبارت؟

گه خوردم

اهان حالا شد. نمی خوای بخوابی؟

نع

 

زن اینها را گفت، انگشت را از لای کتاب بیرون کشید و ملافه را نیز روی خود و خوابش برد.

مرد ادامه تایپش را انجام کرد.

آدم ها دو دسته اند..

اونهایی که با افعالی که اخر جمله میاد مشکل دارن...اونایی که ندارن

اونایی که دارن حاضرن با دو سه بار فشار دادن بک اسپیس گندشون رو درست کنن...اونایی که هشت خط توضیح می نویسن تا اون گند رو توجیه کنن.

آدم های دسته دوم زندگی های پیچیده ای دارن...

مثلا خود من!

زنان! فرشتگانند...)زن بالشتی پرت می کند(

چیه؟

چراغو خاموش می کنی؟

مگه نمی بینی دارم کار می کنم؟

خب خوابم نمی بره

دراز بکش می بره

حذف به قرینه ی معنوی!

و زنان استاد ادبیات می شدند اگر غیر از این حذف بقرینه معنوی صنعت و آرایه و دستور زبان دیگری در ادبیات وجود خارجی نمی داشت...

داشتی به چی فکر می کردی؟

به جهنم

مرد خوباش گرفته دست از تایپ کشیسده می رود بخوابد. زن غر می زند چراغ را خاموش کند. مرد نمی کند...دعوا بالا می گیرد. تا اینکه مرد با کلت کمری که زیر بالشش پنهان کرده زن را می کشد. تکه های مغز زن به دیوار آباژور و عسلی کنار تخت می پاشد. خون زن توی لپ تاپ مرد رو رفته...لپ تاپ سوخته و داستان پاک می شود.


 
comment نظرات ()
 
پاییدن مور بی مملکت در بزرگراه سقف-قرنیز
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

 

لباسات بوی سیگار می ده

خوبه

نه

حالا؟

چی کار کردی با خودت؟

اه....حله؟

نه انگار رفته توی تنت دهنت بوی سیر می ده تنت بوی سیگار

من سیر نخوردم....سیگاری هم نیستم.

کی اون همه سوسیس رو خورد

تو سوسیس سیر داره؟

اوهوم.

یه مزه ای می داد

سوسیس گراز بود

گوشت گراز حرومه؟

نمی دونم....گوشتش شاید ...سوسیش بعید می دونم.

میشه فوت نکنی؟

گرمت نیست؟

نه

چیزی تو چشت نرفته؟

نه

نمی خوای

نه

ملافه بکشم روت؟

نه

روح من شبیه کشتی شیطان دو سکان دارد....یکیش را توی می چرخانی یش را پدرم کند در کودکی

خوب بود؟

مال خودته؟

نه

آره

حرف مهم بزنیم

بزن

چی بگم

حرف مهم

تکلیف جنبش چی میشه؟

نمی دونم

تورو نمی گیرن؟

نمی دونم

بگیرنت چی کار می کنی؟

گریه

بعدش

همه رو لو می دم

حتی منو؟

تو چی کار کردی مگه؟

نمی دونم

شاید

من خوابم میاد

بخواب

تو چی کار می کنی؟

فکر

به چی؟

تئاتر

کار جدید؟

ساختمون

اا...هنوز درگیری

اوهوم

می شه حرف مهم بزنیم؟

بزنیم

برنامه مون چیه؟

چیه؟

تو بگو

من چه می دونم

منم چه می دونم

خوشگله؟

آره

دوسش داری؟

آره

بابام از روسیه آورد

هوم

اولا نقره ای بود..حالا سیاه شده

معلومه

اون دو تا سوخته اگه روشن شده نقره ایش بیشتر تو چش می زنه

هوم

هوم نکن

هوم

نکن

خب

می خوای خاموشش کنم؟

نه

من عادت دارم با چراغ روشن می خوابم

منم

اه

مرگ

خب حرفای جدی...

جدی؟

بخدا

بسه

چته تو

حالم داره بهم می خوره

دیگه دردت چیه کارا رو که تحویل دادی پروزه هم که اخراشه

زندان

هنوز می ترسی؟نترس هیچ کی با تو کاری نداره

می کشند اینان برادرهایشان را می کشند..

می فروشند اه باور هایشان را می کشند..چرا ادامه نمی دی اینو؟

نمی دونم...ابی که آزاد شده...ماهیار مشکلته باز؟

تا می یای شماره اینو بگیری تبریک بگی یکی دیگه می ره جاش

باز کی؟

نیلوفر

کدوم

مثلث های آینه ای غریبه هوق!

آهان...شت..ماهیار چی؟

خبر ندارم

شهاب؟

نمی دونم

محبوبه بهتر شد؟

کدوم؟

شلمچه های شهیدان تیر بار امام...هوق

آهان...شیت. نمی دونم

بسه بخوابیم

بخواب

تو چی کار می کنی؟

سیگار نمی کشم

چرا انقد سیگار نمی کشی؟

لازم دارم

چرا؟

حس خوبی بهم می ده سیگار نکشیدن

پاستیلات تموم شد؟

اوهوم

یه کار مهمی چیزی بکن برات جایزه بخرم می دونی که قلو دادم

مهریه زنی هزار بسته هاریبوی میوه ای بود...

و مرد فقط تونست پونصد تا نوشابه ای پیدا کنه

و زن مجبورش کرد تا صبح بیدار بمونه

مامانت بهتر شده؟

نه..

عمل داره باز؟

نه

نمی خوای بری شمال یه سر؟

نه

یزد؟

نه

کیش؟

نه

بخوابیم؟

بخواب

تو چی کار می کنی؟

سیگار نمی کشم

چرا سیگار نمی کشی؟

بدم میاد

چرا لباساتو در میاری وقت خواب

سبک شم

چرا ریشاتو نمی زنی

به تو چه

حرفای جدی بزنیم جدی؟

بمیر

گه

نکش

یخ کردم

گفتم فلشم سوخت؟

نه

فلشم سوخت

ئه

آره

ممممم

مرگ

ممممممممممممم

...

ممممممم

...

عصبانی شو

می خوابی یا...

یا!

چراغو

خاموش کن!

کن

دستم نمی رسه

پاشو

خودت پاشو

نخواستم

پا شو یعنی چی؟فکر کن طرف خوابیده بعد بهش می گن پاشو یهو جرقهخ میزنه....تبدیل می شه با پا..چرا به کسی نمی گن دست شو؟...یا مثلا گوش شو...البته سراپا گوش از همین اومده...مثلا می خواسته یه کاری کنه گفته گوش شو...اونم سر تا پاش همه گو ششده ...گوش می کنی؟

...

نمی دونم چرا حرف مهمی به مغزم نمی رسه...هزراتا دلیل دارم برای جدی بودن..برای شعرای مهم نوشتن...الان اونقدری کینه دارم که شعرای مهم بگم تو تاریخ ثبت بشه....دو تا سیمین بهبهانی دارم تو حلقم..کلی داریوش تو حنجرمه....اوووو...هزارتا رضا رویگری دارن اذون می گن تو گوشم..ولی هیچ گهی نیستم...فقط این ملافه ی داغو می کشم رو خودم..می دونی از بیشترین چیز این خواب که بدم میاد چیه؟...که ملافه زیر می ره کنار...که عرق تنت می ره به تشک...تشک زبره...تنت روش راحت نیست...زجر می کشه و تو خواب می بینی...خواب می بینی با یه زن دیگه داری می ری پارک ارم. یه اسبی از دور میاد انگار رم کرده....تو هم هستی دور..داری سیگار می کشی

داستان این سیگار چیه که باید تو هر داستانی باشه؟

...

باید باشه بخدا...ببین اول استفاده زا روشنفریش بوده...بعد تعریف کردنش شده تیریپ روشنفکری/بعد هر کی می خواسته ادا در آره یه سیگار قهوه می چسبونده...بعد خز شده..مسخره می کردن همه...بعد دوباره شده جدی...بعد .....گه. بازم اس ام اس اومد. لابد یکی دیگه اسیا تبریکه واسه تو یا سواله واسه من که راسته یا نه..انتگار ادما نمی تونن باور کن آدمای نزدیک به خودشونو...

چراغو خاموش می کنی/

چراغ ها رو من خاموش می کنم

بمیر سیما

من زویا ام

رویا که یه رئیس جمهور کوچولو ریده رو ر ش

بی خیال لیدی مکبث بکپ

پوفیوزا به هیچکی رحم نمی کنن

می خوای حرفای جدی بزنیم؟

هوم

اگه تا صبح این کاره تموم نشه...بی خیال لیساسم می شم

زر نزن.بخواب زود پاشی

(جرقه هایی اتاق را پر می کند..مرد تبدیل به پا شده. روی سقف راه می رود آرام. روی پنجه)

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
یک روز گه تر برای موزماهی
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

آدم ها یا زنند یا گاو.

گاو ها یا علف می خورند..یا حسرت

علف ها یا تلخند یا ترش

تلخک ها یا مردند یا زن

زن ها یا گاوند یا آدم

آدم ها یا گاوند یا زن.

زن ها ....زن ها شیاطین مهربانند در زعفران و ماست و پیاز خوابیده و بی انکه بدانند اتحادشان توسط یک سیخ برقرار می شود در تخت ها تک نفره با استرس تپیده و آوزا آه ماه خواه نخواه خواهر من است می خوانند و دلسوزی می کنند برای سایر جوجه کباب ها.

----

دو؟)

حالا..این تمام ا چیزی است که یا نه نمی دانم نم دارد حالم از خودم به هم می آیند این جوراب و شال؟

کتابم چاپ شده.

مدام پیشنهاد کار می گیرم.

مدام گوشی ام را خاموش می کنم تا راحت شوم از این اهنگ وی ور جاست فریندز سام تایمز اگو....خانم داینا کارل هم دلم برایش سوخته و خود بخود جای اهنگش را به همان آهنگ پیش از ایستگاه بعدی سعدی داده.

آخ ...این همان الکی کلاس گذاشتن معهود است! لذتی دارد که حتی از خوابیدن با گرانترین پیژامه ی دنیا هم بیشتر است.

کارها را می پیچانم. عصر ها برای خودم می روم هیچ جا. بوی قهوه می شنوم الکی. در حالیکه دورم پر است از غلاف پفک و جلد پاستیل و تخم هندوانه مز مز.

این زندگی آرمانی بود که در تمام نوشته ها ی ااووووه خیلی وقت پیشم خودم را جر می دادم شخصیت مردم بدود دنبال سیما...ای سیما..سیما...نیستی این روزها و من پرم از انتظار غریبی که تنها می رود یک گوشه زل می زند به آرم پی ام سی و دکمه های کنترل را از جا در اورده.سیما. نیستی و بشقاب ها دارند خودشان را قد قابلمه ها می کنند تا تویشان راحت تر فروروند تا سرشان به سقف نرسد...بشقاب های متواضع!....سیم رسیور قطع شده...سعدی دارد تو حیاط جنازه حیوانی شعری را چال می کند...پر گل که از اخرین وعده دراماتیک در حالت قهر در همان خانه سالمندان قایم باشکش به شش هزار هم رسیده و هنوز نیامده من را پیدا کند.

چند)

از فردا می خواهم بروم دنبال کار.

یک راننده آزانس مجرب بهتر است یا فروشنده ساده مانتو فروشی؟

یکی از اینها خواهم شد روزی...و فعلا به سراغ کافه نخواهم رفت.

برای زنده ماندن آرزوهایی باید بکر بمانند احتمالا.

شاید هم معلم شد از ترم بعد...چه می دانم شاید هم دکتر!گایکاتولوجیست!

 

چار)

این نامه ی پایانی لعنتی به هیچ صراطی گمراه نمی شود...حالم دارد به هم می خورد توی پله های استانداردیده ی این تئاتر.

پنج)

من خوشبخت ترین گاو روی زمین بودم...اگر این دو تا جوش لعنتی درست جایی که قراره من صبح تا شب به این صندلی زرد چرک پاره تکیه بدم...ابراز وجود نمی کردن.

شیش)

ابراهیم آزاد شد.

هفت(

من ریش هام می خاره!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

 

و آن آبشار طلایی که پیچ پیچان...به فنجان اسپرسو تابوزیران بود. عملا طنابی بود برای نجات دادن مردی که نمی خواست زیر خروارها شکر غرق شود...

 

اگر یه ذره دیگه خرج می کرد.گونه هاش ســـکســی تر هم می شد.

در مرود اسهال بحث کردیم و نیاز آدم ها با کانسلتر . نحوه ادای تی-اچ و گایکاتولوجیست های مجرب.یا یک همچین چیزی . انتیگونیست کیست و مکبث قوی تر بود یا تهمینه سرفصل مراودات بعدی بود.

و بعد از پایان ماجرا همان داستان تکراری پانی و  مسیر و گفتمان و کمربند و ....رسیدن و خدانگهدار و شبب به خیر و ان نگاه و ان فشار نسبی در انگشتان کوچک ومیانی و ...همان شد که می شد.

و سوال کماکان باقیست :

ماجرا چیست! و گویا عمرا ما قرار نیست بشود آنچه باید بشود. و کلیه حرف ها من باب آن ماجرا کشکی بیش نیست!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
 

 

دیدی تو تلوزیون همه می خوان باهات ارتباط جنسی-خانوادیگ برقرار کنن؟

عمو قناد

خاله نرگس

دایی چپول

عمه دردونه

مادر..

استغفرالله!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
 

زن بوی نعمناع می دهد و چایی خشک.

بلند که می شود زانوهایش صدای بازکردن در نوشابه می دهد.

توی هر اتاقی که می رود بی اختیار دستش کنار در دنبال کلید برق می گردد. روشن باشد خاموش می کند..خاموش باشد، روشن.

گیج می رود سمت آسانسور، دکمه ی ۵ را فشار می دهد. یادش می آید نیامده...دارد می رود. جی را با مشت می کوبد. این بدترین جوابی است که یک آساسنور وقت عصبانیت مسافرش می تواند بروز دهد. دکمه روشن نمی شود. زن روسری اش را بر می داردف جلوی صورتش می گیرد چیزی می گوید شاید فاتحه فرستاده یا تا ده شماره باشد....کمی طول می کشد...روسری را سر می کند و دوباره جی را آهسته فشار می دهد. روشن می شود.

آسانسور انگار خمیازه اش تمام شده باشد دهانش را می بندد. زن را قورت می دهد و می فرستد توی مری اش.

توی مری زنی دیگر شروع می کند به نریشن گفتن.

ای با من و پنهان چو دل...از جدل سلامت می کنم

هر جا روم تو با منی    قصد مقامت می کنم

 

زن همین جرو می رود پایین. پایین ...پایین تر . از ان ور کره ی زمین آساسنور بیرون می آید. درست توی یک کیسوسک تلفن عمومی. اتاقک آساسنور در کیوسک تلفن.

شت

در آساسنور باز شده، اما ١٨٠ درجه باید روتیت شود تا بتواند در آسانسور و کیوسک روبروی هم قرار گیرند. زن انجا حبس می شود. یا باید دوباره دکمه ۵ را بزند. یا هماناجا بماند و بمیرد. دکمه ۵ را می زند . و بر می گردد بالا. به خدا که رسید در باز می شود. خدا از او با گرمی پذیرایی کرده و...

خوابم میاد.. شب به خیر


 
comment نظرات ()
 
اجاق کور زن شش شعله
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
 

 

اسب ها ظریف و سنگین دور توده ی سیم می رقصند. از شیشه ی بزرگ توده نورهای رنگی روی تن اسب ها می تابد...اسب ها همه شادان و سرخوشند.

جز یکی که شیزوفرنی دارد.

اسلایدهای روی اندام سفید و بسیط اسب ها نمایش داده می شود. تماشاچی جایی بین توده ی سیم و شیشه و محل چرخش اسب ها نشسته است.

روی اسلایدها تثاویری از یک کارخانه ی سوسیس سازی. اخبار شبکه ها مختلف خبری دنیا. تصویر سوراخ کردن یک دیوار پیش ساخته توسط دلیر. یک نمایش کلاسیک انگلیسی و چند تصویر ثابت از مسگرهای بازار اصفهان نشان داده می شوند.

اسب ها کماکان می چرخند.

اسب بیمار از گود خارج می شود. گوشه ای می نشیند. سرفه ای می کند...کبریتی از جیبش در می اورد و ان را به ارتفاع ده-دوازده سانت روی هوا رها می کند تا روی یکی از لبه هایش )وجه هایش(روی زمین بیاید.

اگر امد:

اسب همانجا می خوابد، زن که تا به حال توی اجاق گازی در انتهای صحنه بودهف در فر را باز می کند بیرون می آید و روی اسب پارچه ای سفید می اندازد و می رود همانجا.

اگر نیامد. اسب بلند می شود، لباسهایش را در می آوردف مردی می شود در هیبت ارنستدهمینگوی، از توی فر اسلجه ای در می آورد خودش را می کشد.

 

 

مشکل اینجاست زن داخل فر از کجا باید بفهمد کبرین روی وجه های کوچکش فرود امده یا نه؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱
 

 

 

امروز می بینمش.

باید هیجان انگیز باشه...


 
comment نظرات ()
 
مثل آتش برای خواب
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Georgia; panose-1:2 4 5 2 5 4 5 2 3 3; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:647 0 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; text-align:right; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Georgia","serif"; mso-fareast-font-family:Georgia; mso-bidi-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt; mso-ascii-font-family:Georgia; mso-fareast-font-family:Georgia; mso-hansi-font-family:Georgia;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

سکوت با صدای نفس های آرام و منقطع نوزادی-قژ قژ گهواره، صدای گریه ی نوزاد- صدا بلند تر می شود.

در انتهای صحنه زن روی تختی متحرک(شبیه تخت بیمارستان )خوابیده و پارچه ی سفیدی روی اوست. عروسک ها، دور تخت حلقه زده اند انگار پزشک هایند. تخت (شاید توسط زن2) به جلو رانده می شود. صدای گریه نوزاد قطع می شود. پارچه ی سفید (توسط زن2) از روی صورت زن برداشته می شود. زن شروع می کند به ناله زیر لب،...جان دادن معکوس، گویی دوباره جان می گیرد، و درد می کشد و مویه می کند و جیغ می زند...و انگار از کابوس زایشی هولناک پریده باشد ناگهان با جیغی بیدار می شود...(عروسک ها ناگاه با جیغ، در صحنه  رها می شوند به جای اصلیشان)

نه....نخواهم زاد....این آدم  را، نباشد بر بالینم خدایش اگر..

نخواهد چید این میوه را...حوایش در تنهایی.

نور می رود.

در تاریکی صدای قیژ قیژ گهواره ای شنیده می شود. و صدای دور کریه نوزاد و لالایی زن.

 

طناب هایی در جلوی صحنه  از چپ به راست کشیده شده. که روی ان پارچه های بزرگی سفیدی است، چیزی شبیه بند رخت، که ما سایه زن را بر آن می بینیم. زن از روی طناب، لباس های نوزاد(پارچه های سفید) را جمع می کند. و زیر لب یک لالایی قدیمی را زمزمه می کند. صدای کمان حلاجی آرام، از دور شنیده می شود)

سایه ی زن بر پارچه های سفید می افتد.

 

نور بود، اما همه چیز از سایه آغاز شد.  (صدای کمان کمی قوت می گیرد)

صبح است، طور ،  حسین با یار دوران نوجوانیش، موسی بن ابی ذر بیضاوی، در کوچه های بیضا. دنباله ی اوراد و نماز صبح در دهان می گرداند. خورشید آنقدری گردن کشیده  که سایه ی قامت عابر برپای کوچه اندازد  و هوس وصلش  در سر حسین.

(سایه ها پیش می روند)

تعقیبات نماز بود، و تعقیب سایه در پس کوچه های قریه طور،سایه ایستاد. صدای گشایش دری. موسی جا مانده، و جایش وسوسه ای است که از پس می راندش به تو.

(صدای کمان اوج می گیرد)

صبح بود همچنان، و سایه ای بر پرده هایی در ایوان،  بازوهای نیمه عریان زنی جوان ، و موهایی بر شانه استخوانی اش ریخته،هوای حسین بن منصور با وی آمیخته...و وسوسه ی نگاهی...و ترس از گناهی...

{و آدم سیب را خورد.   (سایه زن سیبی در دست دارد، گازی به سیب می زند.)}

یکی از پارچه ها(پرده ها )را بردستش می اندازد و از پشت پرده بیرون می آید

کاش  نمی دیدم..کاش نمی دیدی...(پارچه را در هم می پیچد، گویی قنداق نوزادی است، سرش را بر شانه اش می گذارد و آرام لالایی می خواند.

ترس از عقوبت آن گناه و عطشان این توبه،از بیضا به به واسط و بصره،از بغداد به فارس و تستر...از مسجد و مدرس به بازار و برزن، نفسش را زین زد و تازاند و تازاند در پای درس صوفیان و منبر شیخان. اما حجم عجیب ترس از گناه ناکرده در دلش  جز با شعله ی حق نیست نمی شد که انداخت. خود خدای شعله ای برش انداخت، که ، شرری...که سایه ای از نور خدا بود،فریادش.

(رو به تماشاگر)تمام قصه ی منصور همین بود، اگر برای قصه شنیدن بیداری،بخواب.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

به .

بگو...می شنوم

/ یه وبلاگ بساز یا ایمیل بده جوابتو بدم


 
comment نظرات ()
 
می خواد بخوابه
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

١)جون مادرت... تو یکی دیگه بی خیال!   بله با خود شمام!

 

٢)چه حالی می ده آدم با یکی که تازه دیدتش بره مهمونی! فکر کن زنته! به اسم دوست دختر قبلیت صداش کنن! هیچکدوم به روی خودتون نیارین!!!!:ِ هیه!

 

3) جسارتاً.....یدم تو جمجمه ی کلیه اناث...به استثناء دوستان سببی و خانواده نسبی سببی، و مسبب این نسبت ها.

 

4) این شب کاش صب نشه....دیره..حلاج تو نباید بخوابی. یخ بزنی، مردی خره!(بخشی از دیالوگ ها زن حلاج در صحنه کوچ به طبقه دوم فریزر ساید بای ساید)


 
comment نظرات ()
 
می خوام بخوابم
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

گورتو گم کن از زندگی من بیرون.

خوبه.

حالا زندگی کن. پتو رو هم نکش.خوبه.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
 

دست چپم بوی سیگار برگ می دهد.

دست راستم بوی برگ گلابی.

دهنم بوی کالباس می دهد.

و وقتی اینجا سرد می شود...اتوبوس ها دیرتر می رسند.

نامه ها کالند. کالبد شکافی در شکم مادر انجام شد. همه چیز محیاست برای یک زایمان بی حاشیه. اگر پدر نوزاد پیدا شود.

اسمش را می گذاریم: ادوارد اگر پسر بود..اگر دختر بود می فروشیمش به کسی که اسمش ادواردو باشد.

----

راضیه  بهتر شده. امشب ساعت ١ و نیم در تونل رسالت تمرین تئاتر کردیم. بی نظیر است این بازیگر.

---

ترس برم داشته یا من ترس را.

برداشت یا بر نداشتن ....مفسده این است.


 
comment نظرات ()
 
وسیع باش و تنها...سر به زیر و سخت
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

 

من انقدری که به دوست هایم بها می دهم به دوست هایم بها نمی دهم.

شب تا دیر وقت توی اتوبان های خالی می چرخانمشان...سکوت می کنم و دود سیگار می خورم. تا درددل کنند. از پارک وی تا سعدی با اتوبوس می روم.تا ببینمشان.

پول به انها قرض می دهم.

تا نیمه شب پای چت بی سروتهشان بیدار می مانم. دلتنگند چون.

در نوشتن بعضی چیزها...ساختن بعضی چیزها...بردن بعضی چیزها...کردن بعضی چیزها...خوردن بعضی چیزها....دیدن بعضی چیزها...کمکشان می کنم.

من گاهی ادای دوست داشتن در میاورم تا نرنجند...من گاهی تا دم خانه شان می روم گم نشوند....من گاهی دستشان را می گیرم نترسند....من گاهی چرت  پرت می گویم دلگیر نشوند...ودم را به گیجی می زنم ...بغض نکنند...من حتی گاهی نقش دوست پسر انها را بازی می کنم...تا جلوی دوستشان کم نیاورند. تا دلشان نشکند....تا روی کسی را کم کنند.

من کیف انها را می گیرم در مسیر تا سنگینشان نباشد.من برایشان از انقلاب سی دی می خرم. من برایشان از شهرکتاب میردامادئ دفتر نت می خرم....من برایشان از دانشگاه وقت تمرین می گیرم....من منت سر کسی نمی گذارم.

من دوست هایم را با هدایای بی دلیل بی دلیلی بی وقت شاد می کنم گاهی.

من از دوست هایم....دعوت می کنم در نمایش هایم..در دیدن نمایشهایی که دوستشان دارم..در رستوران و کاف گردی های شبانه همراهم باشند....

من سعی می کنم دعوت دوستانم را به هرجا هر وقت بپذیرم...

من...

همه ی اینها در حالی است که انها اصرار دارند من تحویلشان نمیگیرم...هر بار با و خودم را می گیرم.در عین اینکه آذعان دارند هیچ گهی هم نیستم!....هر بار با گگوشه کنایه هایشان خردم می کنند....رک باشم اگر باورشان نمی شود یک آدم مثل من می تواند در این جور موارد حساس باشد....احساساتی باشد...اشک دلش رد بیاید. ولی در بین تمام این شوخی ها دوستشان دارم..

هر چند سوال بزرگی برایم پیدا شد.

امشب تست یک چیزی تبتی می دادم...

باید اسم دوست هایم را می نوشتم.

من

در کمال ناباوری در ذهنم

هیچ

دوستی

نداشتم.

 

 

اصلا شاید برای همین بود که با خودم ازدواج کردم. از حدود 15 سالگی.از خودم یک پسر دارم و دو دختر...به نام های...بگذریم.

و این تلخ خاطره را هیچ وجه فراموش نخواهم کرد.تا روزی که دو شاهد عاقل و بالغ پیدا کنم. از دوستانم.

 

من حاالم از همه ی شما به هم می خورد.

چون شما هیچ چیز از حرف های من نمی فهمید. برنجید به جهنم. برنجید برنجید وزین رنج بمیرید. لابد.

چون حال به هم خوردگی نمی دانید..چون حالتان به هم نخورده است...

برای راضیه: دختر..زن...قوی...تو بدترین بازیگری هستی که می تواند به این خوبی خودکشی را بازی کند. این ها که می خوانندم و می شمنناسندم...حتی اندازه ی تو نمی دانند که تیز قیچی کم است برای رگ زدن.  اخ یادم نبود تو می خواهی زجر بکشی.

هنوز باورم نمی شود تلفن خانه سی و هشت متری ات را بر نمی داری چون خودت را کشته ای.

من می ترسم.

از همه شمایی که زود قضاوت می کنید. زود قساوت می کنید.

دیگر به من زنگ نزنید. دیگر به من سنگ نزنید. دیگر به من انگ نزنید. نمی خواهم ببینمتان. حالم از همه تان به هم می خورد.

 

 

 

 

به هم خوردن حال...می تواند تغییر وضعیت حال از بد به خوب را هم شامل شود.

برای همین می گویم که هیچ چیزی نمی فهمید....من از همه ی شما بیشتر می دانم. من چیزهایی می بینیم که شما نمی بینید...چیزهایی می دانم که شما نمی دانید..

از من نفرت داشته باشید....حالتان به هم بخورد پیش از آنکه بدانید راجع به تک تکتان چه فکر می کنم.

من باز گشتم به گذشته. بوی فروغ فرخزاد در همزن سه کاره می دهم با صادق هدایت رنده شده. بوی دختران دبیرستانی از مدرسه بازگشته می دهم. بوی مقنعه شان را. بوی مردان خوابیده سه بار پی در پی با زنان هرزه را می دهم.

بوی پیرمردهایی که ککورتون می خورند روزی سه بار را...بوی بچه های تازه بالغ شده تازه کشف کرده موقعیت و برتری جنسی شان را...بوی عرق می دهم...عرق موش قهوه ای...بوی عرق می دهم..عرق ملی به سرزمین ١٢ متری ام. بوی عرف می دهم بوی عرفان. بوی منطق الطیر عطار را می دهم که گذاشته باشیش در مایکروفر.

من خوشحالم.

و تو وقتی نمی توانی از نوشته هایم این را بفهمی...ناچارم بگویم دیگر مرا صدا نزنید...

شما نمی فهمید حس شادابی سرشار من را در پشت کی های کی برد.

ََََََََََشما هیچ چیز من را نمی فهمید........باور کنید من هیچ گهی نیستم...اما شما هم هیچ چیز از گه نبودن مرا نمی فهمید.....من اشتباه امده ام.....من اشتب...اه انده ام..اه امده ام...اه

 

 

 

 

به توچه؟ دوست دارم شوخی کنم!

 


 
comment نظرات ()
 
پروزه ی جدید یا افسانه ی سه برادر-ورژن خانی آباد نو
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

 

یک پروژه هایی در عین و حین بی پروژگی اغاز می شود. که تا بیایی بجنبی می بینی در قرار گاه موعود نشسته ای داریرستف بیفت را می خوری و هر چن می دانی هنوز زود است برای آغاز پروسه ولیکن بند به آب رفته است.

قصه های کهن.... داستان های بومی...افسانه های نوستالژیگ...با همان فرم روایت و چال در گونه ها و بوی دود زغال کرسی. و ان بازمگی پنهان در میترا-الهه ی عشق ایده آل کز کرده در سه کنج خیال.

خندان. مهربان. با پوست دست های سفید و صورت صاف و ساعتی که سفید است حتی عقربه هم ندارد انقدر. یک هو می افتد زارپ...و همیشه زنان زودتر از مردان می فهمند. همه چیز را. حتی چیز هایی که مردان اصلا نمی دانند. یا هنوز در موردش تصمیم نگرفته اند.

من فقط فکر کردم شاید...یعنی..ممکن است. حالا نگو به طرف برخورده چرا در ان لحظه ان طور  آن قدر آن جوری ان چیز گفته شده!

بابا بی خیال!

و از مزازایی سپرده گذاری در بانک های اناث....همین زودبازدهی قهر است و دروی دعوا و قرعه کشی بی خصایت و مزایا و مصداق عملی قرض الحسنه شدن.و اخ ان چیزهای اویزان زرد دراز بهشان که نگو.

شما که نمی فهمید من چه می گویم. پس کش ندهید خواندن را.

ایتنجا منم و من. و گردنی که گرفته و نیاز به یک معالجه منوال دارد. بر همین منوال. که این ورمان از ان ورمان پایین تر است.

و نمایش حلاج مانده. و فیلم توحید مانده. و تئاتر طالقانی مانده. و من گوساله ام.....ماع ماع.

و کمر درد شروع شده. و تو کا هست..بهار هست..کله پچه است...توچال است.مهدی صباغی هست...غم بابک حمیدیات هست...دلتنگی علی وربال هست برای کتابمان...و اه حالک بد شد. بسه.

 


 
comment نظرات ()
 
رررررررررررررررررررررررررررررررررررریود}انیرو-دربست
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

وربال مثل خرس کف اتاق من خوابیده.

ایمان مثل خر تو کانگرولنده. میگن تصادف کرده

میگن جای نگرانی نیست. شاید می خوان به من امید بدن..نه من طاقتشو دارم...فقط پاش مو برداشته؟

پاش که مو نداشت...مث زنای تازه شوهر کرده بوده.

وربال خروپفش قطع میشه وقتی من تایپ می کنم.

کی کاووس تو طیاره اش نشسته منتظره...

من کار دارم.

من کمرم درد می کنه

من گشنمه

. من اوضام بی ریخته...

شمام اوضاتون بی ریخته

همه مون اوضامون بی ریخته...

خیلی بدبخت خواهیم شد.

میگی نه/

بگو آره


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

ای بابا

این من نسیتم گویا.

اگر قرار است آن باشم که اینطور رفتار پاسخش نیست...

یا باید تجاوز به عقیده صورت گیرد بی هیچ اغماضی بی هیچ استثنایی...

یا برخورد سلبی باشد. لذا بس است دیگر. نه برای اینکه به آنها ضربه ی مادی -معنوی-جسمی-روحی وارد شود...و نه خود از خود خودباورانه و ایده ال خویش دوری گزینم...چنان می نمایمن که خود درون غروب هایم امر فرموده..و خداحافظی محکمی است نمود بیرونی اش...و یک کات شدید.

من کرنر می زنم..تو برو جا بگیر.


 
comment نظرات ()
 
هات داگ با پنیر
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

برنامه میم برای آینده: یک ماشین جور کرده در خط ونک هفت تیر مسافرکشی نموده و با دختری مناسب ازدواج کرده..بچه دار شده و تعطیلات رسمی به یک وسوئیت ساحلی با قیمت مناسب در شمال برود. میم تازه از زندان آزاد شده.

تو موبایلت را گذاشته ای جلوی فرمان...یعنی پشت فرمان در واقع جلوی سراعت سنج و درجه آب و غیره. پیاده شدی دو تا هت داگ با پنیر سفارش بدهی. شانس است دیگر موبایلت زنگ می خورد.

شین است. سین اول به ریوی خودش نمی آرود و با جوش زیر گونه اش سرگرمی می کند.

هات داگ ها هنوز نشده و شین پشت خط خودش را جر می دهد. سین سر انجام وسوسه شده یا اعصابش خرد شده یا هر چیز دیگر گوشی را بر می دارد...شین تعجب نکرده....یا زور می زند پنهانش کند...از سین سراغ من را می گیرد...سین می گوید دستش بند است!...شین می پرسد شما؟ می گوید خواهرش...شین  پیغام می گذارد حتما با من تماس بگیرند ساعت 6 تالار مولوی منتظرشون هستم.

سین موبایل را می گذارد سر جایش.شین فکر می کند تو هنوز در خانه ای. راه می افتد به سمت خانه. ف توی رستوران تورا می بیند...به زور  تورا دعوت می کند همراهش به گالری عکس های هدیه تهرانی بروی...او نباید ماشینت را و سین را ببیند...بالافاصله دو هات داگ با پنیر را گرفته و سوار ماشین ف می شوی. سین هنوز توی ماشین است.و نیم نگاهش به موبایل....و جوش زیر گونه اش را فشار می دهد...شین به خانه ی شما می رسد هر چه زنگ می زند کسی در را باز نمی کند. زنگ می زند به موبایلت. سین بر نمی دارد. سین پیاده می شود از ماشین دبنال تو و هات داگ ها توی رستوران.

تو از ف عذرخواهی می کنی برای قضی حاجت به دستشویی خانه هنرمندان می روی.

میم به سرعت به سمت ماشین آمده .سین توی رستوران که می بیند تو رفته ای از لجت تصمیم می گیرد بیاید ماشین را بر دارد برود...اما میم ماشین را دزدیده. سین پیش صندوق دار می رود از او می خواهد با پلیس تماس بگیرد او می گوید پسر عمویش پلیس است زنگ می زند او بیاید...او با سین می روند دنبال ماشین. در راه بیلبوردی بحثشان را باز می کند و سرانجام در می یابند هر دو با رزا منظتمی آشپزی را یاد گرفته اند. تفاهم بالا گرفته بعد از سه ماه عقد می کنند.

میم در مسیر شین را عصبی دیده...در بستی سوارش می کند و یک دل نه صد دل و باقی ماجرا...انها هم اکنون در سوئیت ساحلی به سر می برند.

تودر دستشویی خانه هنرمندان رویت قفل شده. ف دارد به آقایی سر تابولیی از هدیه تهرانی به تفاهماتی کانسپچوال می رسد. در مستراح باز نمی شود. ف موبایلت را می گیرد بر که نمی داری....با کانسپتش می رود...گتالری راه ابریشم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
حسنک وزیر
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
 

 

زن انتهای صحنه ایستاده. پشت به ما. از سایه چادرش که در ضد نور ایستاده می فهمیم زنی است که قصد رفتن دارد.و از لحنش که مردد است.

 

دیر بود. اگر این تقدیر بود..دیر بود...دیر بود برای تقدیریده شدن/

می گویند مقدر است....و من قادر به تصورش هم نیستم که تقدیرم..تقدیرم...دیرم شده ...

(بو می کشد) ...یک چیزی جا گذاشته ام...که پنداشته ام..داشته ام...داشته ام برای خودم یخال می بافتم...نه که زمستان باشد و سرما نشانده باشدم در خانه و از سر بی حوصلگی شالگردن ببافم برای مردم که بعد هزار خیال بیاید و نرود و بماند تا برف ها آب شود...ان وقت دیگر خیال نباشد و بشود خاطره...به خاطر من نبریدش...حداقل بگذارید لباسش را عوض کند....

می گفت آدم ها اینجا عوض می شن...مثلا خود من

دستاشون زبر می شه...مثلا خود من..

بچه می شن..بچگی می کنن...مثلا خود من

فیلسوف می شن..نظریه صادر می کنن...مثلا خود من

بعضیام قشنگ می شن..قشنگ می بینن ...مثلا خود تو...

خودش گفته بود خب..من گفتم نه زوده...گفت دیر هم هست...هستی بذار اسمشو...نشون به اون نشون (اون) پارچو می دی؟دیروز دیدم دو تا برگش زرد شده...اینجا...این پایین...پا این پاین پا شدم پارچو اوردم دم گلدون ..اون بر داشت اون برداشت اون و که دیدم صدای در می آد...آدم شاخ در میاره...این وقت شب عروس کشون!...هل می کشیدن تو خیابون پشت ماشین عروس انگاری صد تا ماشین گل زده...زده بودن به سیم آخر اخر شبی...شبیه ما که گل آب دادنمون گرفته بود تو دستش پارچو...چون که اینارو می گم داری می خندی..دیدی گفتم می خن دیدی گفتم...

بسه

من می رم شیر بیارم...توام پولارو بشمار.


 
comment نظرات ()