اعترافات مردی که کودک درونش را خورد

 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 


به «پیدا کردن سر چسب» می ماند علاقه .
از این نواری-شیشه ای ،پهن ها.
یک چیزی هست بین ما به هر حال. اما پیدا کردنش ناخن می خواهد و حوصله .

دو)

توی کافه می نشینی. خانمی می آید سر میزت می گوید با من ازدواج می کنی؟با او ازدواج می کنی. برایت سالاد درست می کند. بچه دار می شوید. می میرید. بچه تان می رود مدرسه. دانشگاه. و مدام توی این فکر است کاش برایش یک اتفاق هیجان انگیز و ماورایی بیفتد در عشق. توی کافه زنی را می بیند به او می گوید با من ازدواج می کنید؟ با هم ازدواج می کنند. زنش سالاد درست می کند. بچه دار می شوند و باقی ماجرا.

سه)
دچار یک زندگی هیجان انگیز،غیر منتظره،و عجیب کاملا قابل پیش بینی هستم.همینقدر متناقض طوری.
جا دارد از حافظ یاد کنیم:
در دیر مغان امد یارم قدحی در دست... /مست از می و می خواران از نرگس مستش،مست
آخر چه گویم هست،از خود خبرم چون نیست/ وز بهر چه گویم نیست، با وی نظرم...چون هست
بی شک اگر حافظ مادرش زنده بودم. من اولی نفری بودم که مادرش را.

چهار)در مورد دو)یک داستان کوتاه«از قضا»
.......(دیلیتد)
شش)
12 سال است زور می زنم سیگاری شوم. نمی شود. حتما بین این و روشنفکر شدنم نسبتی هست. من روشنفکر نیستم.شما راحت باشید.

هفت)
این طوری،این متناقض طوری،پیتزا طوری و خسته طوری و گیج طوری،و مجله طور و کمدی طور و مریض طور و اینها دیشب سر «فاکتور» هیجان زده مان کرد و خنده بسیار رفت.
(از شرح حال طوری مشیر الممالک -کافه کا- دیشب طور)

هشت)خواهر نامزد قبلی نامزدم گفت داستان چهار را حذف کنم. چون این طور نقشه اش زود لو می رود. به هر حال.

 

Thursday at 9:36pm

 


یک) دوشمان خراب است. یک الهه ی ناز تا سرِ « از گنـــــــاه تو بود»،آبش یک هو جوش می شود. سه تا داد طول می کشد دوباره به حالت طبیعی بر می گردد.و بعد ادامه اواز. معمولا مرغ سحر تا سرِ «آشیانم داده بر باد».دوباره داغ- سه تا جیغ- ادامه...به این ترتیب.

دو)...................................................................بگذریم.

سه)غول سیاه وسوسه غیرت ما رو خورده بود- کباب چرب پایتخت،گوشت الاغ مرده بود.
(یغما گلرویی)
چهار)
در مورد یک) وقت هایی که جوش شدن،با عـــَ ی «ای خدا،ای فلک،ای طبی عـ َ عـَ عــــت» همپوشان می شوند خوب است،یک خوشبختی دادائیستی،آنقدری خوب که نه می خواهی اخبار بخوانی نه می خواهی بفهمی سر اعضای تحریریه روزنامه ایران چه امده،نه در سوریه چه خبر است،نه در شیکاگو چه خبر است نه در خزر شهر چه خبر است نه در شیراز چه خبر است نه در همدان. نه تلویزیون ببینی نه فیس بوک بیایی. فقط زیر دوش بمانی و نعره بزنی
شام تاریک مارا سحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کن)

پنج) سمت خردمند،هفت تیر،کریمخان،تئاتر شهر. دنبال یک واحد مسکونی برای اجاره می گردیم. از این خانه های قدیمی آجری ایوان دار حیاط دار باشد ،بهتر. اگر آشنا داشتید معرفی کنید ممنون. ضمناً دنبال وسیله ای شبیه این یخچال هایی که پول می اندازید آبمیوه و شکلات می اندازد می گردم. اگر اینجور چیزها هم برای فروش یا آشنایی برای ساخت حرفه ای چیزی شبیه به این سراغ داشتید ممنون تر می شوم.

شش)درباره دو)بدبختی این است خط های موازی دیگر خوب به هم می رسند. از همان اول بی هیچ شرمی و حیایی.این خطوط لعنتی.این نستعلیق لعنتی. این است تعلیق لعنتی.

November 21 at 2:55pm

 

 


پشتر ها اسمش "معضل دفترچه بیمه و شناسنامه "بود. همیشه توی دست و پا بودند و دقیقا وقتی می خواستیشان،تو بدبخت ترین موجود بودی در پیدا کردنشان. با این قضیه کنار امده بودم. در واقع هر وقت لازمشان داشتم اصلا دنبالشان نمی گشتم از اول.فرض می کردم اصلا هویت و بیمه ندارم و همیشه فرم های دریافت المثنی توی کیفم بود. 
حالا مشکلات تکنیکی تر و نیز ریز تر شده اند. مثلا "قضیه ی حاد فلش مموری" . که ثابت شده هیچ وقت آن سمتی که تو می کنی ش توی پورت یو اس بی،آن سمتی نیست که باید باشد. حتی اگر درست هم کرده باشی؛ تو نمی رود،تا وقتی که مراسم یک بار خم شدن و بالا اوردن و نگاه کردنش را انجام بدهی،و بعد به راحتی برود داخل پورت.
اینهاست دردسرهای ریز دنیای نیمه مدرن من.

 

November 16 at 11:58am


یک)خودتان را توصیف کنید ِ من: یک اسباب کشی یک ماهه به خانه ای که هنوز خریده نشده از آپارتمانی که خرابش کرده اند. یک بیمه شخص ثالث وقتی جهان با دو نفر به حد نصاب رسید. دیدن یک جای پارک وسوسه برانگیز یک کوچه مانده به مقصد آن موقع که طمع می کنی شاید نزدیک تر هم گیرت بیاید. 

دو) این عید هایی که می گذرند و مبارک نمی شوند.از عید غدیر در درسهایمان دو جمله را خوب به یاد دارم.
الف) هرکه من مولای اویم پس علی مولای اوست. ریتم این سطر برایم خیلی جذاب بود که باعث شد همیشه حفظش باشم.
ب) ایستادند. صبر کردند تا انها که عقب ترند برسند و گفتند آنهایی که جلوترند برگردند. به نظرم خیلی لحظه ی سینمایی بود.دوست داشتم آنجا می بودم.

سه) خوشحالی زایدوالوصف دیشب نیاوران. اختتامیه هایی که ختم به خیر می شوند. و ما در جیب پالتویمان بشکن می زنیم که چقدر می شد خوشبخت بود.
چار) گیجی زیاد در هیاهوی الکی.بالماسکه های بی ماسک. ماسک های ماس ماسکی...ماکسیم گورکی. مادر ماکسیم گورکی

 

· November 15 at 11:11am


روزهایی پیش می آید که آدم حرفی ندارد برای نوشتن. ادبا می گویند یاءس فلسفی، فیلسوف ها می گویند بای پس علمی-هنری،آرتیست ها می گویند یبوست ذهن، دکتر ها می گویند دوره نقاهت عادی و آدم های معمولی اسمش را می گذارند آرامش قبل توفان.

 


یک) امشب اختتامیه جشنواره است. و من تازه دیشب فهمیده ام یادم رفته بود متنم را برای بخش نمایشنامه نویسی بدهم! یعنی اسکل!
دو) یک هفته تنهایی به من درس های زیادی داد. مهم ترینشان این است که یک هفته اصلا برای درس گرفتن کافی نیست.
سه) یک پوچی عمیق پریشب گریبانگیرم بود. در ساعت 6/5 بعد از ظهر در سه شهر دنیا (!) متنی از من در حال اجرا بود. و من داشتم اتوبوس پیر براتیگان را می خواندم.مسکوت. بی هدف. دیروز پوچیه کم عمق تر شد. امروز کاملا یک پوچی بی عمق و سطحی مرا در بر دارد.فردا...بر می گردم تهران.
چهار) 
آدم ها خیلی عجیبند زیرا مدام در مورد دیگران فکرهای عجیب می کنند. مثلا خود من که فکر می کنم آدم ها خیلی عجیبند.
پنج) اگر یک روز خدا مرخصی استعلاجی می گرفت و می گفت «این کلید را بگیر این دو سه تا آدم را سر هم کن بفرست پایین،مشکلی هم پیش امد دکمه قرمزه را بزن» ، من این طوری عمل می کردم.:
اول ماجرا گل و آب و قالب بدن را طبق نُرم آدم سازی انجام می دادم. سپس یک آلت تناسلی در وسط قالب. دو چشم هر جا که شد و تعدادی انگشت برای تزئین می ریختم توی قالب. 
شیفت را که تحویل می دادم احتمالا خدا را توبیخ می کردند که چرا قلب را یادش رفته.

شش) دکمه دیلیت و ستاره و آلت و کنترل را با هم بگیرید،سپس اینتر بزنید.
..هفت)ندارد
هشت) احتمالا حالا برگشته اید. گاهی ستاره ها نقش آلت انحرافی ماجرا را دارند. صرفاً.

 

November 11 at 11:34am


احساس عابر بانکی رو دارم که کارتی توش گیر کرده . بوق می زنه. چراغ می زنه. ولی صاحب کارت رفته دیگه. 
اطلاعاتی که شاید به درد بخورد:
این دستگاه عابر بانک در فرودگاه بین المللی امام قرار دارد.
موجودی این دستگاه حدود 590 هزار تومان است.
هوا ابری است.

 

November 10 at 10:21pm


آدم ها دو دسته اند. آنهایی که دوست دارند با بازیگرها عکس بیاندازند. آنهایی که دوست دارند بازیگر شوند.

 


سنگینی. حس می کنم فرشته ی شانه راستم خسته شده. نشسته روی کولم. سنگین است و یله داده به جلو.هر از گاهی خودکارش را هم می اندازد.خم می که می شوم خودکارش را بدهم.یاد خاطراتی می افتم که. می افتم که.

November 8 at 11:49pm


این روزا، شبا صبح می خوابم، صبحا ظهر پا می شم.

پ ن: به هر حال نماینده های مجلس کارشونو بلدن.حرص نخور ؛تاریخ کار خودشو می کنه.(آخرین دیالوگ از پرفرمنسی که امشب در برلین ،بدون حضور طراحش اجرا می شه)

ن پ : یه همدانی بریم و.

 


شبیه وقت هایی است که : 
پژمان(ماشینم) را پارک کرده ام،بلیت خریده ام، رفته ام پایین مترو قلهک به سمت قرار اول،شک می کنم در را قفل کرده ام یا نه،بر می گردم ،کنار پژمان، پارکبان پیر را می بینیم. سر پانصد تومان دعوایمان می شود. می برندمان کلانتری. آنجا می فهمند سابقه قتل داشته ام. می روم بازداشتگاه . دادگاه. وکیلم ثابت می کند قبل از قولنامه کردن ماشین تصادف رخ داده. آزاد می شوم.سر راه ذرت مکزیکی هوس می کنم با پنیر. ذرت مکزیکی فروش از قضا پسر مردی است که در اثر تصادف با پژمان مرده.از آینه سمت کمک راننده نداشته ی پژمان می فهمد.تشت ذرت های داغ را روی صورتم می پاشد. می برندم بیمارستان سوانح و سوختگی. پرستار ،از قضا خواهر کسی است که با او قرار داشته ام.قیافه ام عوض شده. یک دل نه صد دل عاشقم می شود،می خواهیم ازدواج کنیم که می گویند عقد باشد بعد از سال خواهرمان.«نمی خواهیم بدشگونی خودکشی اش مارا بگیرد».این را پارکبان پیر. پدر عروس می گوید.
؛ وقت هایی که از «روبروی مجتمع کامپیوتری پایتخت» رد می شوم .

 

 November 6 at 1:02am


یک) به گلو درد اول پاییز می مانی،نمی دانی سرما خورده ای یا داری می خوری

یک و نیم) به آب دهان می ماند(عشقت)قورت بدهم درد می گیرد(گلویم) ،قورت ندهم می ریزد(آبرویم-لابد).
دو) از وقتی موهایم را کوتاه کرده ام..کمتر کسی از دور مرا می شناسد از دوستان و همکاران بگیر تا فامیل!- حالا می توانم راحت منوی رستوران ها را بدزدم. انگشت توی بینی ام کنم. برق کافه ها را قطع کنم. بدون بلیت بروم تئاتر ببینم. ورود ممنوع بروم. از راست سبقت بگیرم . تابلوهایی راهنمایی رانندگی را که دوست ندارم یا دارم بکنم و ببرم خانه و به راننده ها فحش بدهم ،کمربند نبندم و توی طرح بروم و موبایل حرف بزنم و سایر موارد! 
سه)دیروز روز عیجبی بود. (این یک التماس است)مجسمه های گالری سین را از دست ندهید.آفرین به تو پندار نبی پور....لعنت به تو امیر معبد. این تلخ و شیرین به همراه آب نبات های گلو دَرد مرا کَرد. (مَرد.)

چهار) سندروم شنبه ها مرا گرفته،جسد نیم رخم یک وری روی تخت افتاده ،خوابم که می برد خواب اعدام می بینم...بیدار که می شوم مسخ کافکایم می زند بالا. توی اینه را که می بینیم ،برمیگردم به رختخواب . هیچ چیزی قرار نیست عوض بشود انگار. یک هفته تکراری دیگر شروع می شود.

پنج) برویم.

 

 November 5 at 12:40pm


اینطور غرورشان را گرفته اند.
1/ آینده و عرفان در قرعه کشی قرض الحسنه بانک
2/کمال و دانش در پیامک های مسابقه برنامه ظهر
3/غنا و سعادت در قوطی رب گوچه فرنگی جدید

که بگوییم شانسمان زد و امشب هم نمردیم.

 


مشکل کار دقیقا اینجاست که خودم را در آینده می ینیم. یعنی انگار کن یک دوربین مدار بسته بی سیم نصب کرده باشند روی شانه سمت راستم،و از بالا با یک زاویه سه رخ طوری، خودم را از بیرون و در آینده تصور می کنم. این مریضی را از سال اول دانشگاه گرفتم تقریباً. همان موقع ها که زندگی ایده آل ام این بود:
نویسنده می شوم و آرشیتکت. یک روز در میون در مجله کار می کنم و کافه، در مجله یک میز دارم که با پارتیشن کمی از بقیه جدا شده و بعد توی کافه هم پشت دخل می ایستم. بعدتر این اضافه شد که ازدواج هم کرده ام. زنم را بسیار دوست داشته ام اما در 27 سالگی مرده است به خاطر سرطانش و من با تنها دختر 5 ساله ام زندگی می کنم. و با هم می رویم سوپر میدان هدایت و یا سپه ، و او می نشیند توی این سبدهای چرخ دار(ترولی) و من ماگکارونی و لامپ برای حمام و پودر ژله و پفک و مایع دستشوی و غیره می اندازم توی سبد و باقی ماجرا.
این یک طرف اینکه یک هو چشمت را باز می کنی می بینی نصف فکر هایت عملی شده و تو اصلا حواست نیست یک طرف. بی خیال. مشکل برگتر اینجاست که اخیرا این مریضی گریبان هر دویمان را گرفته. اینکه با شخصیت های فیلم ها و تئاتر ها همذات پنداری می کنم. نه از این همذاتپنداری الکی ها. می رویم تویش. شک می کنیم. باور می کنیم...و کار دست خودمان می دهیم.حالا چهار تا خل و چل مثل من توی این شهر وجود داشته باشند سنگ روی سنگ بند نمی شود که.
مثلا همین ایوانف امیر رضا کوهستانی لعنتی که عالی نوشته و عالی تر کارگردانی کرده. فکر اینجایش را نمی کند برای امثال من چه مشکلاتی پیش می اید.
-----

 

November 2 at 1:35am


یک) این حقیقتی است که مادران جوان،وقتی دختر زشتی می زایند چاره ای جز این ندارند که تصور کنند شانسشان می زند دخترشان دانشمندی چیزی می شود که جهان را تکان خواهد داد. اولین آینده ی کلیشه ای-تصادفی که می شود تصور کرد در ناچاری؛ تصور این روزهای من،اول صبح هاست.

دو) باید قبول کنیم همه ما پلنگی در درونمان داریم. که وقت رسیدن مترو چشم تیز می کند کدام کوپه خالی تر است،و خیز بر می دارد به سمت صندلی های بی آدم ،در که باز می شود یادمان می آید تحصیلات دانشگاهی داریم. پلنگ می میرد.

دو و نیم) من هنوز نمی دانم مترو اسم ان قطاره است یا آن فضائه؟

سه) با شرمین نادری داریم روی کتاب-بازی منوتلخک کار می کنیم. دعا کنید مجوز نگیرد،چون بگیرد...جهان خواهد ترکید!

چهار) نمایش "و گفت امروز بینی و فردا بینی و پس آن فردا "ی من بکارگردانی زهره بهروزی نیا،در سالن سایه تئاتر شهر روی صحنه رفته، وقت داشتید بروید حتما تا با بازی بی نظیر هدی ناصح و شکستن اسطوره ای به نام حلاج روبرو شوید. این نمایش را دو سال قبل تقدیم کرده بودم به تمام زنانی که همسرشان به جرم عقیده شان در بندند.

پنج) ندارد

شش) آدم های دوست داشتنی هنوز پرند و این باعث ناراحتی من است. هر روز یک پونز می کنم از دامنی که چسبیده به این خاک و چند میخ می کوبند. 
همین چرخ زدن توی خردمند شمالی و رفتن بی جهت توی گالری آران و امدن به کافه کای دوست داشتنی....و گپ زدن با زینب و یغما و چایی نبات توی ماگ نارنجی و فرهاد گوش دادن و پشت سر رادیویی ها غیبت کردن و بعد هم رفتن سر قرار کافه اخرا و آشنایی با سپنتا-خواننده دنگ شو- مازیار و این گروه موسیقی دوست داشتنی که شک ندارم خواهند ترکاند. می ترکاند این ابر کارتونی بالای سرم را که تویش پر است از ویزا و اپلیکیشن و گوربابای این ها و برو راحت شی. راحت دیشب ده میخ کوبیند و عین خیالشان نیست.

هفت) چه مردمان شریفی اند این مدیران فیس بوک.اجرشان با امام رضا که محدودیت حروف (status) را برداشتند.

هشت) برویم سر کار. فیلن.

 

 November 1 at 11:26am

 

در این حوالی کسی زندگی می کند که سه چهارم خوبی های دنیا را یکجا دارد. جیب هایش پر از سرسره های چوبی و چشم هایش پارک آبی. با یک مشت تاپ شیشه ای و ستاره ی نقره ای. اگر به پول باشد میلیون ها سکه ی پلاستیکی دارد در کیف سرخابی اش. که در شهر عروسک کوکی ها هر کدام را می شود به قیمت سه بشکه نفت معامله کرد.صادرات غیر نفتی اش نگاه است و بوسه و آنقدری بزرگ هست که ده کاغذ آ1 هم کم باشد برای پرینت نقشه سرحدات مهربانی اش. اگر کشور باشد هنوز کریستف کلمبش به دنیا نیامده و اگر گیاه،در زحل می روید و بس.اگر شهربازی باشدسینما 2000 هزار است و اگر سینما باشد کازابلانکای 2 .تئاتر است که هرگز مجوز اجرا نمی گیرد ولی بگیرد چه می شود. خیابان است . بی ماشین پر از زوج جوان و کافه رو. کافه است شلوغ و گرم.زمین است بی استوا،بی قطب. خرس قطبی دارد،پاندا دارد خرگوش دارد و یک عالمه موجودات ریز و صورتی و بنفش و سفید توی جامدادی اش. باغ وحشی است بدون حیوان. بدون قفس. سه خرس نوزاد است که مادرشان همین حوالی است. پل عابر پیاده است وقتی زیرش پر از ماشین و آدم است و رویش هنوز تبلیغی نصب نکرده اند. جعبه ابزار برنزی است پر از تمشک و توت و دعا. خواب است وقتی هزار قرص آرامبخش خورده و فردا جمعه است.شب آخر یک کنسرت است. روز اول یک ماه عسل صد ساله. پایتخت است وقتی لپتاپت خراب است ، شارژر است وقتی برق می آید. حضور نماینده مخابرات است در روستایی دور افتاده. تعلل مامور شهرداری است در قطع کردن دو درخت. حماقت سیاستمداری است در عدم امضای قرار داد خرید سلاح کشتار جمعی. جمعیتی است در استادیوم که نمی داند کی موج مکزیکی بهشان می رسد. رسیده یا گذشته. تاریخ است،وقتی پنج شنبه ها معلمش نمی آید و می رویم فوتبال. جغرافی است وقتی پدرت خلبان باشد. امتحان انشاست...آزمون عملی کاردانی شعر. شعار است از امام حسین تا آزادی. ازاد است مثل تلفن خانه مادربزگ ها. آزاد است مثل سیاستمداری پیر مثل نامزد دانشجوی یاغی مثل مجرم تعلیقی . در این حوالی کسی زندگی می کند که امتحان انشاست که ازمون شعر است،تست کلمه و ترکیب های تازه است، وقتی رشته ات تجربی باشد و پدرت خلبان و مادرت یک هویی تورا بیست و چند ساله سر جلسه کنکور ادبیات زاییده باشد.
طبیعی است آدم کرمش بگیرد هی تجدید شود. با آن همه کیک و ساندیسی که سر امتحان قوت قالب تمام شاعران مادر مرده می تواند باشد.
در این حوالی کسی زندگی می کند که زیر پوستش جای خون،آب هزار نقشه گیتی شناسی جاری است. پاک،صاف،صوف.
 
 November 1 at 1:14am

یک)یک روز دیگر شروع می شود،با نام نامی فیس بوک. این فیس بوک پدیده خیلی جدی تر از آنی است که فکرش را می کنید ها. دقیقاً مصداق عملی "من که از بازترین پنجره با مردم این شهر سخن گفتم" (حرفی از جنس زمان نشنیدم)ِ سهراب سپهری است. شک ندارم. صبح ها سهراب می آمد یک استاتوسی چیزی می نوشت و می رفت توی اتاق ته باغش.

دو) تمام نیما ها در پروزه تئاتر اخیر ما ثابت کردند بدقولند. خودم اولی شان.و نیما افشار و نیما دهقان که سومی مارا.... . حقش است که مارا هی اشتباه بگیرند!!

سه)همیشه حتی پیش از رسیدن به سن بلوغ دو ترس داشتم! یک اینکه ایدز داشته باشم...دو اینکه بهم ویزا ندهند. حالا اینجوری.

سه)از بچگی به من گفتند برنامه ریزی کن تا به کارهایت برسی. من هیچ وقت برنامه ریزی نکردم و به کارهایم رسیدم. حالا فقط می توانم برنامه ریزی کنم چه جوری و کی مراتب گه خوردن خود را اعلام کنم از این لجاجت چندین ساله. آیا امروز روز مفیدی خواهد بود؟
پهار) به یک خانه برای اجاره،سمت هفت تیر،سنایی،ایرانشهر،چهار ولیعصر و نوفل لوشاتو نیازمندیم. خانه ای ترجیحاً قدیمی. با آجر های قاجاری و تراس کوچک و حیاط حوض دار که باشد دیگر هیچ. ممنون می شوم اگر آشنایی داشتید معرفی کنید. ،

پنج)چ چهار قبلی پ خورد. حالا باید به همه چیز گیر بدهید؟ کسی اگر کلاس تافل و مکالمه خوب و ارزان هم سراغ دارد معرفی کند. سپاس

شش) همین. فیلن

همانا خداوند، دنیا را همچون سایه‌ی تو آفریده، اگر در پی آن باشی تو را به سختی و مشقت می‌اندازد، آنگونه که هرگز به آن نخواهی رسید، و اگر آن را پشت سر اندازی، خود به دنبال تو آید، در حالی که تو آسوده‌ای...

امام صادق
بحارالأنوار/ج۷۰ /ص۱۶

یک) پاییز هیچ، هوا که بارانی باشد-کوچکترین شاعرانگی ای،در من رشد نمی کند. می روم زیر پتو و تا ظهر اسمارتیز می خورم.
دو) تیتر اخبار دیگر کلافه ام نمی کند،خسته ام هم نمی کند. حالم را هم بهم نمی زند. فقط هی یادم می آورد هر چه می کشیم حقمان است.می رو زیر پتو و اسمارتیز می خورم
سه) ماجرای مجید بهرامی کلافه ام کرده.حنجره ام درد می کند از بس توی اینترنت داد زده ام. می روم زیر پتو و اسمارتیز می خورم.
چهار)عصر باید یک قسمت از فیلمنامه شبکه 5 را تحویل بدهم. زیر پتو رفته ام اسمارتیز می خورم و دنبال یک داستان خوب می گردم بگویم نرسیده ام.
پنج) ما حافظه تاریخی مان افتضاح است. نه که نداشته باشیم.چیزهای بی دردسر را بیشتر یادمان می ماند. مثلا تولد کوروش را جو می دهیم،اما اصلا ماجرای اختلاس و حبس و مناظره محسن رضایی و ... را به کل فراموش می کنیم. اغلب می رویم زیر پتو و...اسمارتیز می خوریم.این جور مواقع
شش)ندارد
هفت) روزهای بارانی را باید از تقویم حذف کنند. یعنی توی قیامت اصلا توی محاسبات حساب نشود. راستی خدایا،اطلاعات هارد اکسترنال من که فرمت شده اونجا قابل دستیابیه؟
هشت) ما چیستیم جز ملکول های سیال ذهن زمین که خاطر کهکشان ها را می آزاریم؟دوست دشاتم حسین پناهی زنمده بود. تا با هم می رفتیم زیر پپتو اسمارتیز می خوردیم و با شعر های لس انجلسی مشاعره می کردیم.
October 30 at 12:14pm

یک وقت هایی حس می کنی یک چیزی ات را یک جایی جا گذاشته ای،یک چیزیت را فراموش کرده ای،اما هر چه فکر می کنی یادت نمی آید
این حس معمولا بعد از خرید لباس زیاد اتفاق می افتد.وقتی داری جوش سر سیاهی را خالی می کنی و تلفن زنگ می زند نیز. یا وقتی توی تاکسی می خواهی به خودت ثابت کنی می توانی بدون دخالت دست می توانی آن تکه ریز و چغر سیب را از لای دندانت با زبانت بیرون بکشی و مجبوری پیاده شوی.
ای وقت هاست که سیال ذهنت یادت می اورد این حس برایت زیاد پیش امده و شروع می کنی به دسته بندی که کی ها این حس را داشته ای. و مشکل اینجاست اگر واقعا چیزی را جا گذاشته باشی هرگز نخواهی فهمید چه را کجا.
چون سیل یاد تورا با خود برده ااست.
October 26 at 1:06am

جن کارت خور، امده سراغم قبلاً فقط بازی می کرد و مدارک را جابجا می کرد. حالا کرم می ریزد کارت هایم را بر می دارد قایم می کند..حسابی که کلافه ات کرد می گذارد یک جای معمولی اما بی ربط. کارت خانه تئاتر را اول برد...بعد کارت ملی ام را..حالا هم کارت سوختم را. می گویند ژوکر فال ورق جن کارت خورد است. صدایش که بزنی می آید. شرمین اینها را گفت. ان روز گفتند نرو سراغ این چیزها دست از سرت بر نمی دارند. حالا دستشان روی سرم است...زیاد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

 

 
در این حوالی کسی زندگی می کند که سه چهارم خوبی های دنیا را یکجا دارد. جیب هایش پر از سرسره های چوبی و چشم هایش پارک آبی. با یک مشت تاپ شیشه ای و ستاره ی نقره ای. اگر به پول باشد میلیون ها سکه ی پلاستیکی دارد در کیف سرخابی اش. که در شهر عروسک کوکی ها هر کدام را می شود به قیمت سه بشکه نفت معامله کرد.صادرات غیر نفتی اش نگاه است و بوسه و آنقدری بزرگ هست که ده کاغذ آ1 هم کم باشد برای پرینت نقشه سرحدات مهربانی اش. اگر کشور باشد هنوز کریستف کلمبش به دنیا نیامده و اگر گیاه،در زحل می روید و بس.اگر شهربازی باشدسینما 2000 هزار است و اگر سینما باشد کازابلانکای 2 .تئاتر است که هرگز مجوز اجرا نمی گیرد ولی بگیرد چه می شود. خیابان است . بی ماشین پر از زوج جوان و کافه رو. کافه است شلوغ و گرم.زمین است بی استوا،بی قطب. خرس قطبی دارد،پاندا دارد خرگوش دارد و یک عالمه موجودات ریز و صورتی و بنفش و سفید توی جامدادی اش. باغ وحشی است بدون حیوان. بدون قفس. سه خرس نوزاد است که مادرشان همین حوالی است. پل عابر پیاده است وقتی زیرش پر از ماشین و آدم است و رویش هنوز تبلیغی نصب نکرده اند. جعبه ابزار برنزی است پر از تمشک و توت و دعا. خواب است وقتی هزار قرص آرامبخش خورده و فردا جمعه است.شب آخر یک کنسرت است. روز اول یک ماه عسل صد ساله. پایتخت است وقتی لپتاپت خراب است ، شارژر است وقتی برق می آید. حضور نماینده مخابرات است در روستایی دور افتاده. تعلل مامور شهرداری است در قطع کردن دو درخت. حماقت سیاستمداری است در عدم امضای قرار داد خرید سلاح کشتار جمعی. جمعیتی است در استادیوم که نمی داند کی موج مکزیکی بهشان می رسد. رسیده یا گذشته. تاریخ است،وقتی پنج شنبه ها معلمش نمی آید و می رویم فوتبال. جغرافی است وقتی پدرت خلبان باشد. امتحان انشاست...آزمون عملی کاردانی شعر. شعار است از امام حسین تا آزادی. ازاد است مثل تلفن خانه مادربزگ ها. آزاد است مثل سیاستمداری پیر مثل نامزد دانشجوی یاغی مثل مجرم تعلیقی . در این حوالی کسی زندگی می کند که امتحان انشاست که ازمون شعر است،تست کلمه و ترکیب های تازه است، وقتی رشته ات تجربی باشد و پدرت خلبان و مادرت یک هویی تورا بیست و چند ساله سر جلسه کنکور ادبیات زاییده باشد.
طبیعی است آدم کرمش بگیرد هی تجدید شود. با آن همه کیک و ساندیسی که سر امتحان قوت قالب تمام شاعران مادر مرده می تواند باشد.
در این حوالی کسی زندگی می کند که زیر پوستش جای خون،آب هزار نقشه گیتی شناسی جاری است. پاک،صاف،صوف.
 


 
comment نظرات ()
 
نمایشنامه
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 


اخیراً با خودم درگیر یک همزیستی هستم
دقیقاً شکل روزایی که با من نیستی،هستم

شبیه لحظه ای که - «شام؛ داره سرد می شه»...
-«خب» 
و تو آهسته بالای سرم می ایستی هستم

تو:«یخ کرده غذا می خوای بیارم تو اتاقت؟»من:
«میام الان؛ یه قافیه بگو با "ـــــیستی هستم"»

و تو می ره، به تخت بی من و من تایپ این مصراع:
که من واسه خودم شاعر شدم... آرتیستی هستم!

چرا با اینکه سنگینم....و کلی قافیه دارم...
شبیه هایکویی زوری(+)مینی مالیستی هستم؟

تو داری می ری و اینجا...کسی عین خیالش نیس(ت) 
(که)تو رفتی از اینجا نیز.....وزن شعر از دستم
می افته اتفاق و تو کماکان می ره از اینجا...
و من درگیر پاسخ به "چرایی"..."چیستی" هستم


 
comment نظرات ()
 
آخ
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

کنار امده ام.

کنارم می نشیند

کنارم می خوابد

کنارم تلفن می کند

کنارم زندگی می کند

و 

من

می ترسم

ترک ها بزرگ تر شود

هر چند سنگ از نزدیک تر پرتانب شود

بعد تو می آیی

سیما می آید

پرگل می آید.

می شنینند روبروی من...

فحشم می دهند با سکوتشان

پرگل کنترل را بر می دارد می ود جلوی تلویزیون

سعدی می رود گیم نتی جایی خودش را گم می کند.

و سیمای لعنتی....نشسته همانجا بی انکه چیزی بگوید..بخورد یا بنوشد....فقط سیگار می کشد و نوک خودکار را روی سفره می لغزاند.

 

من عقب افتاده ام.

نه

جلو هم نه

بهتر است بگویم گیر کرده ام

نمی دانم

در نمی دانم ها لجن وار ....

 

آخ. بدم.باید تصمیم گرفت


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
 

آن کافه را تعطیل کردند. ریختند همه شان را گرفتند. صندلی هارا شکستند. لیوان ها ذوب کردند...دستگاه اسپرسو را خرد کردند و دخل را آتش زدند.دلیلش را که پرسیدند هیچ نگفتند. فقط من می دانستم چرا. و شاید هم تو. هر چند ...تو دیگر نبودی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
 

گه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
 
دیشب از  بغض تو تنم لرزید  
تری اشک بود و لحاف سفید
پرسش و مکث که جواب نداد
بدنم توی گور تخت افتاد
لب منکر لب مرا می خورد
پا به پایم نکیر هم می مرد
هی سوال و جواب های عبث
و دهان بسته،خشک،تلخ...گس
و غروری که خرد می شد هی
مَرد با "ضجّه" مُرد می شد هی
اعترافاتی که هی بدش می کرد
کفر کم بود ...مرتدش می کرد
می زد از بن لگد به ریشه ی خود
دور می شد هی از همیشه ی خود
می شکست از درون و پا می شد
و به مرگ باز مبتلا می شد
لاشه اش از خودش هراسان جان
مثل ققنوس پیر بی ایمان
می شود زنده تا مجدد بد
پی تقدیر گنگ خود برود


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

رخت تنهـــــــــــــــایی من پلیسه و چیــــــــــــــــن نداره

رو تنم خوب می شینه... هرچند... آستیـــــــــــن نداره

نه چروکه، نه اتو می شه.... ولی فیت تنه

سایز هیچکی نمی شه،فقط مال خود منــــــــــــــــــــه

رخت تنهــــــــــــــــــایی من با شلوارام ست نمی شه

نمی دونم که چرا می پوشمش- من - همیشه

نه میشه با دست بشوریش (آخه آب می ره می گن)

نه تو ماشین میشه انداخت/ نه توی تشت /نه لگن

+ (بشوریش هم نمی شه کنار بقیه خشک بشــــه

آخه رنگ رختامون دشمن رنگ همدیگه ن)

رنگ مال(رخت) من شبا سیاه می شه صبحا سفیــد

صب تا شب می پوشمش...بهم می گن : ندید بدید

»رخت تنهایی« مدش جواد شده / نیست همه جا

یا بهت می گن هنرمندی بپوشیش، یا گـدا

گرچه پارچه ش خوب و دکمه مکمه هاش محکمن و....

تنگی این یقه آخر خفــــــــه مـــــــــی کــــــــــنه منو

 

--

 

 

دیشب از بغض تو تنم لرزید

تری اشک بود و لحاف سفید

پرسش و مکث که جواب نداد

بدنم توی گور تخت افتاد

لب منکر لب مرا می خورد

پا به پایم نکیر هم می مرد

هی سوال و جواب های عبث

و دهان بسته،خشک،تلخ...گس

و غروری که خرد می شد هی

مَرد با "ضجّه" مُرد می شد هی

اعترافاتی که هی بدش می کرد

کفر کم بود ...مرتدش می کرد

می زد از بن لگد به ریشه ی خود

دور می شد هی از همیشه ی خود

می شکست از درون و پا می شد

و به مرگ باز مبتلا می شد

لاشه اش از خودش هراسان جان

مثل ققنوس پیر بی ایمان

می شود زنده تا مجدد بد

پی تقدیر گنگ خود برود

 

--

توی حیاط خانه قدیمی مان بودیم.نگارستان نهم. حیاط از طول کش آمده بود.کف حیاط آب بود. یعنی حیاط جای سنگریزه و چمن و خاکش دریاچه شده بود. وسیع تر در واقع. ته مه های حیاط جایی که درخت انجیر بود،که رویش معمولا جلسات مهم بچه گی مان تشکیل می شد.دور هم بودیم توی آب. من و مامان و بابا و آوا بودیم،همسایه ها هم بودم،مینو خانوم و شوهرش را را یادم هست،کامران و چند بچه ی دیگر و چند مرد کنار بابا. زن کم بود.همه توی آب بودیم و داشتیم غذا می خوردیم. خوب بود که همه بودیم. مثل قدیم ها.هندوانه ای که دست بابا بود یادم هست و کامی که گفت کاش توی خانه بودیم و پلی استیشنمان را بازی می کردیم. بعد من تعجب کردم رویم را کردم به آوا مثل تمام سوالهای بی دلیلی که فقط دوست دارد از اوا سندیت بگیرد پرسیدم مگر "آن"زمان هم پلی استیشن بوده/؟ پلی استیشنی را که گوشه ای بود نشانم داد یعنی بوده لابد. نه توی دریاچه ها.انگار یک فلاش بک،یک اینسرت از پلی استیشن آنجا بود. بعد مامان گفت نیما برو بقیه غذاها را بیاور حلیم بادمجان گفت یا چیزی شبیه آن. بعد من نیما ی بچه گی را که خودم بودم که پایم به کف دریاچه نمی رسید بغل کردم،خواستم بگذارمش روی شانه بابا. سبک بود ،استخوانی و نرم. دلم برای ش تنگ شد وقتی دیدم پایش هنوز به کف آب نمی رسد،خودم را بغل کردم خواستم بگذارم روی شانه پدرش،او نشان داد روی صندلی کنارش جا هست،صندلی که نیمکت فلزی زنگ زده ای که بیشترش زیر آب بود..گذاشتمش و شنا کنان تا ساحل حیاطمان رفتم.

ساحل پر شده بود از زباله،اصلا سه تا از این سطل سیاه و آبی های بزرگ شهرداری سر ساحل گذاشته بودند همان که بعد از انتخابات آتشش می زدند. دورش پر آشغال بود لای آشغال ها شنا کردم تا سینی غذاها و دسر ها را پیدا کردم. غذا و دسر شبیه هم بودند. مامان گفته بود غذارا بیاور،من غذا را پیدا کردم و در یک تردید زیاد تر از حد بودم که حالا که دارم می روم دسر ها را ببرم یا نه، مثل تمام شک های بی اساس در تصمیم گیری های معمولی ام.آخر دسر های توی ظرفهایشان داغ بودند،اگر می بردمشان ته دریاچه آب دور ظرف را می گرفت سرد می شدند از دهن می افتند. شنا کردم.شناکردن را ندیدم. خواب کات خورد به همان جمع. عمو فریدون هم بودم. سوالات در مورد پلی استیشن هم اینجا اتفاق افتاد گمانم،در قسمت قبلی نبود. بعد دوباره نمی دانم نیمای بچه گی را بغل کردم و شاید خورده باشمش یا در آغوش فشرده باشم،یکی شدیم شاید،و برگشتم سمت ساحل حیاط، که سر از پاسداران در آوردم.پاسدارن خیالی آن زمان که شلوغ بود و پر از مرز خرید ها شلوغ. خیبانی که آرزو داشتم بزرگ شوم تا توی شتنهایی گشت بزنم و بالا پایینش کنم.بعد یک راست دوچرخه ام را که یک چرخ افقی نزدیک به زمین بیشتر نبود با میله ای در وسطش به صورت عمودی بالا امده بود و دسته داشت، که در واقع روی چرخ یاستاده بودم،کنار جوب روبروی دکه سر نیستان هشتم پارک کردم. رفتم مثل عادت همیشه تیتر روزنامه ها را بخوانم. روزنامه کم بود،خیلی،شاید جمعه بود. بعد من فقط دنبال هشمهری جوان بودم.. نمی دانم چرا.ولی یکی شان ر ا پیدا کردم. لای سایر مجلات طنز و کاریکاتور را هم دیدم،بچه که بودم همیشه دوست داشتم،نه آرزوی م بود تویش بنویسم،حالا خیلی رغبتی به خریدش هم نداشتم.همین طوری از این فکر های سریع هم آمد و رفت که الان زنگ بزنند بیا،نمی روم.چه بد. بعد شروع کردم خواندن همشهری جوان،صفحه بندی اش ساده بود. از این فکرهای سریع:که چقدر صفحه بندی اش از چلچراغ بهتر است باید توی جلسه مطرح کنم . یک مطلب بود در مورد...یادم نیست. اما کسی با خودکار تویش یادداشت هایی نوشته بود،عین حاشیه یا بیشتر عین یادداشت . بعد فهمیدم مجله دست دوم است. گذاشتمش جدید،توی دکه که هی داشت بزرگتر می شد دنبال شماره جدیدش می گشتم پیدایش که نکردم،توی خانه بهار و روزبه بودیم.

ما بودیم،بهار و روزبه و هادی و نینا و نگار بودند. یکی دیگر هم بود نمی دانم که،غریبه بود که انقدر معذب بودم و سرجایم بند نمی شدم. داشتیم بازی می کردیم. بازی عجیب تر بود از خواب.

یک جعبه،مکعب مستطیل سیاه بود. پلکسی سیاه با وجه های حدود بیست در ده. که وجه بالایی اش وجود نداشت. بعد روی ضلح هر کداممان یک "مو" چسبیه بود به جداره. یک موی مثلا 3 سانتی شبیه موهای خودم وقتی بلند بود و می خوابییدم،ملافه تخت خواب پر می شد از انها و ما تا یک ساعت بعد از خوابیدن باید موها را جمع می کردیم. موها چهار تا بیشتر نبود،ما بیشتر بودیم. بعد موهای یک جورهایی چسبیده بود به جداره جعبه پلکسی احتمالا با اصطکاک خودشان. نوبت هر کسی می شد باید با زبان مو را بلند می کرد،و یک میلیمتر می اورد بالا تر و می گذاشت هماجا، درست یادم نیست یک جای بازی هم یک کاغذ کوچک شانس کنار مو پیدا می شد شبیه کاغذهای وسط منوپولی،بعد نوبت هر کسی می شد و مو از لبش می افتاد،از اول باید شروع کرد. من و روزبه بازی را به هم زدیم. خسته شده بود حوصله م سر رفته بود. اصلا بازی ای که تاس نداشته باشد را دوست ندارمالکی دستمان خورد به جعبه،بازی به هم خورد بعد با هم گفتیم بهار ان تخته را بیاور یه تخته مردونه بزنیم. با هم گفتنمان جالب بود،هادی هم از ان پشت تایید کرد. بعد یک هو همه تصمیم گرفتند بخوابند، دیر بود آخر. ساعت 11 و 40 بود اما هوا داشت روشن می شد،نزدیک صبح بود انگار شبیه همین الان نزدیک اذان ولی خیلی دیروقت شب بود. نگران بودم که به خانه خبر نداده ام دیر می آیم.اخر در پایین را قفل می کنند آخر شب و من کلید نداشتم. اما مانده بودم دیرگ. بعد خانه روزبه اینها کوی فراز نبود که. سمت خودمان بود. پاسداران. ولی قدیمی،سقف کوتاه و خب بزرگتر. شبیه خانه مادربزرگ هایی که خانه شان میدان فاطمی است،اما همین ور ها بود نزدیک دکه. تاریک و خاکستری با وسایل قدیمی.داشتیم جمع می کردیم که بخوابیم که تلفن زنگ زد،تنمان لرزید. الکی. غزال گوشی را برداشت من را صدا کرد. من گوشی را گرفتم. دختری پشت خط بود که صدایش را شبیه حشریها کرده بود. یک آه و ناله ظریف توی صدایش بود که قشنگ تعریف کردنش هم حالم را بهم می زند. پرسید نیما جونم خوبی گفتم خوبم. همه انگار ایستاده بودند مارا نگاه کنند، بعد چند تا از این محبت ها الاکی دخترانه و احوالپرسی بی مزه و چندش آور معمولی کرد. فکر کردم آیداست ،اما او منطقی تر از این حرف ها بود. بعد شروع کرد خودش را لوس کردن که کی هم را ببینیم.می خواست با لحنش تحریکم کند. تاثیری که نداشت عصبانی ترم هم می کرد. تیو دلم فحشش دادم. حواسم نبود که دارم سرش داد می زنم که تو کی ای؟ از من چی می خوای؟ همه با یک میزانسن چینی خوب در سطح خانه ایستاده بودند نگاه می کردند. هادی تعجب زده و روزبه که نه،خواب بود.ولی بهارو نینا و نگار و غزال نگاه می کنند. یک هو دیدم غریبه هه نیست،صدایم را بردم بالا تر. نمی دانم چرا دلهره دارم الان،نمی دانم چرا داد می زدم....خودش را معرفی کرد یا نکرد نمی دانم،یاد پروفایل فیس بوکش افتادم،اسمش "روحین "بود. چشمهایش سبز بود. چاق بود یا حداقل درشت و زشت. اصلا نمی دانستم کی ئه و کجا دیدمش اما مطمئن بودم زشت و بد هیکل است. "کی ئه" را که گفتم یاد حرف آزاده افتادم که گفته بود تو به جای اینکه بگی "کجاست" می گی"کجا ئه" و من خیلی راجع بهش فکر کردم که چرا این را می گویم،کلی ریشه یابی اش کرده بودم اما نفهمیده بودم چرا اصلا راجع بهش فکر نکرده بودم. هی پشت خط صدایش را خمار می کرد و حالت تهوعم بیشتر می شد،تمام سوالم این بود که شماره خانه بهار اینها را از کجا آورده.نمی دانم که بود و چه می خواست اما چیزی که برایم واضح بود این بود که من به شدت می ترسیدم. می ترسیدم بخواهد برایم پاپوش درست کند.. می ترسیدم بخواهد مزاحمت ایجاد کند. "روحین" هی آشنا تر می شد ولی اصلا نمی شناختمش. با خودم فکر می کردم تا شاید در یک قرار فیس بوکی دیده باشمش،اما من هرگز به هیچ کدام از آنق رار ها نرفته بودم. اما به هرحال حدسم این بود یکی از آنهاست که برایم کیسه دوخته. اان ترس همیشگی از زنان به سراغم امده بود. هنوز همه یاستاده بودند و نگاه می کردند هادی یک ج.ورهایی دلداری می داد و بقیه پاز شده بودند انگار. مطمئن بودم الان قطع کنم باز هم زنگ می زند و امانمان را می برد. می دانستم،شک نداشتم می خواهد زندگی مان را به هم بزند. حالا که فکر می کنم اصلا زندگی ای نبود که بخواهد به هم بزند. ولی این ترس با من بود . قطع کردم. زنگ خورد. آمدم فحش بدهم،مردی بود که اشتباه گرفته بود درست یادم ینست اما اطلاعاتی می خواست در مورد لوله کشی یا سالن عروسی برای پسرش. هادی گفت قطع کن. قطع کردم. همه ثابت بودند وبی صدا،خانه هه سرد و خاکستری تر از قبل(یک موزیک بی دلیل ،کم حجم و غمگین روسی در دور ). نینا و نگار را دیدم فقط وسط هال. که حوله بلند سفید پوشیده بودند نگار کلاه حوله را انداخته بود روی سرش و موهای خیس نینا سیاه تر همیشه بود. دست نینا موقع رقص بی هوا خورده بود توی صورت نگار و داشت جایش را می بوسید که ردش کم شود انگار. بعد دوربین همین صحنه را که گرفت همه چیز امد توی زاویه دید من. پی او وی فکرم درواقع به یک فرش بزرگ قرمز که سیاه سفید بود در ذهنم زیر پای انها فکر کردم. به چند فیلم صحنه دار فکر کردم.به تاثیر سوء سایت های غیراخلاقی فکر کردم . به دکه که مجله جدید نداشت فکر کردم. به اینکه چقدر دیر شده و من قرار بروم خانه یا نه فکر کردم. به خانه قدیمی فرشید اینها که ته کوچه بن بست نگارستان نهم بود فکر کردم. که جای ان ویلایی دو طبقه یک 5 طبقه سنگی یقر ساخته بودند. به احساس خفگی که داشتم فکر کردم. به این که اصلا شهرداری چطور اجازه می دهد ته یک کوچه بن بست 15 متری،کسی اپارتمان بسازد فکر کردم. به جوب ته کوچه که اسباب بازی هایم را تویش می ریختم فکر کردم. بعد فکر کردم توی یک راه پله چهاربازویی بزرگ ایستاده ام. تصمیم گرفتم یک پاگرد برگردم پایین. تخت خوابم بود که از چهار طرف اسکیل شده بود. همانجا بیدار شدم. پر از طعم نوستالژی و واهمه و شیر پسته و دلهره و تعجب و خستگی.اصلا نفهمیدم بیدار شده ام. انقدر خوب دکوپاژ شده بود که گمانم بیداری هم جزءی از خوابه بود تقریبا.

چشم هایم بسته بود که از پله ها را رفتم پایین. کرن فلکس خوردم زل زدم از پنجره به چراغ ریز آبی دزدگیر پرایدی که دم در پارک است. برگشتم بالا افتادم روی تخت خوابم نبرد. پناه آوردم به حضرت وی پی ان.ا مدت ها بود جزییات یادم نمی ماند.

 · 

 
comment نظرات ()
 
ابر صبور
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

بعد تو راهت را می کشی...نمی روی...

یک خورشید هم می کشی اون دورتر ها..مثلا دارد غروب می کند...نمی روی

بعد شاید شبیه فیلم های وسترن یک بته ی خار از توی کادر عبور کند...

همین طوری الکی.

نمی روی.

یک ابر می کشی...البر شروع می کند باریدن..چون ابرها کار دیگری بلد نیستند توی کارتن ها یا حتی فیلم ها...شاید صدایی هم در اورند از خود یا شکل مسخره ای هم بسازند...اما بهترین کاری که بلدند گریه کردن است. مثل زن ها.

تو هم می زنی زیر گریه.یک اه منقطع هم لابلایش می کشی...کنار همان ابر باران زا. چون هر وقت راجع به زنان چیزی می گویم که احتمالش می رود حقیقت داشته باشد به تو بر می خورد. تا به حال به آدم هایی که زیاد بهشان برمی خورد بر خورده ای؟

نع

به دم هایی که کم بهشان بر می خورد برخورده ای؟

نع

به من شک داری؟

آره.

بعد راهت را می کشی و این بار می روی. در را ژشت سرت قفل می کن.چراغ ها را خاموش می کنی. ژتو را می اندازی روی شمعدانی های کنج اتاق. و دمر روی تخت می افتی. و شروع می کنی صداهای نامفهموم توی بالشتت جاسازی کردن.

آخر شب از بالش خیست می فهمم که شاید گریه هم کرده باشی باز.

 

---

امروز روز عجیبی است....حداقل سه تایشان زیر یک سقف خواهند بود. در مورد هرکدام با دیگری سخن گفته ام و عملا دارد زندگی ام شبیه فیلم های درجه جیم می شود. ازبس همه چیز روی روال عجیب بودن است.

اجحتمالا اجرای امروز زیادی شلوغ می شوند و مثل همیشه عده ی زیادی ژشت در می مانند و می رود آبروی ما!!...حس غریبی می گوید بچه بازی کردیم زیادی مهمان دعوت کردیم...اما خب...چه بگویم دیگر!!

شده است.

تیم خوبی جمع شده ایم. این کار باید بترکاند.

------

 

این زنگ می زند ان می آید ژشت خط و ان دیگری رتورا می رساند خانه ان یک.....همه ینها مصادیق یک فیلم ایرانی صرف است. من می خواهم تنهاااااا باشم.

خب من فیلم هم می نویسم...ایرانی هم هستم. همین است که هست.کسی مشکلی دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من

جان؟

من دارم

چه دارید شما؟

مشکل

با من؟

بعله

می تونم بژرسم چرا؟

بله

چرا؟

زیرا این با مانیفست های پیشین زمین تا سمان فرق.

باشد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳
 

بد شدم

بد


 
comment نظرات ()
 
تجربیدن
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

یک ربع قرن تجربه ما را کرد.

ما او را.

انها مارا.

به پشت که نگاه...

هیچ

نسبتاً.

به جلو که نگاه...

باز...

همه چیز را درک کرده جز چیزی که انسان ها به خیال باطل اسمش را نهاده اند عشق...

یا چیزی شبیه به این...

دقیقا در حال حاضر یک دوست دختر-به قول انسان ها در شرمآور ترین ترکیب ادبیاتی اش- داشته.

که مرا بسیار دوست..

و من نیز اورا...

احتمالاً

.

یک معشوقه که او مرا و من اورا..کمتر

یک نفر که من عاشق چهره و ظاهرش...

و دو نفر که انها عاشق چهره و ظاهراً من...

احتمالاً

...

سه زن که گمان می کنند من دوستشان

و سه زن که گمان می کنم دوستم...

..

حداقل بیست نفر که در تکاپوی تیک زدنند با من و بالغ بر سی نفر که تلاششان را می کنند بزنند

که نمی خورد به هدف هیچ تیری...تا هدفی نباشد.

 

شک دارم تمام اطرافیانم متوهمند...

و تمام اطرافیانم نیز دارند..همان شک را که من.

القصه گنگ....معلق چونان پالپ های رانی پرتقال...به زندگانیدن می مانیم...

تولدیدن
بازجویی
لمیز
عشق
لامپ
جلد
فیلم
قهوه
کرم کارامل
تندیس
خارج
ویزا
رزومه
چت
اس ام اس
مسواک
سفر
علاقه
ملاقه
شغال
زغال
سوخت و ساز
دوخت و دوز
گاز و گوز
گفتم غم تو دارم
یکی هم یه چیزی گفت که یادم نیست.


 
comment نظرات ()
 
هائیتی
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

شبیه حدس صدات پشت گوشی تلفن
شبیه آرماتورهای انتظار بتن
توهم خیانت غیر کلیشه ای دارم
قمار آنتیگونه-حیرت کرئون

درست شکل یک فیلم صامت و بد ساخت
نگاه.... هیچ منتقدی به او نمی انداخت
تهیه کننده که ورشکسته شد و...
تمام زندگی اش را بپای فیلمش باخت

درست شکل یک خواب توی مترو یا اتوبوس
شبیه لکه سرخی به روی تور عروس
شبیه یک آن- فقط شبیه حدس
 و واقعه ای که نمی رود به حدوث

شبیه این که تو حالا کجا، و با کی ای...
نه    - یا به من چه که لائیک یا بهائی ای
فقط همین شبیه کک افتاده توی مغز سرم
سه روز و نیم می شود -هوائی ای


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

 

هشت ماه جنگ تحمیلی...روی گلگون به قیمت سیلی
از عراق نگاه تو آتش...از دل من دفاع تکمیلی
فتح اهواز و حصر آبادان....و سپس عشق فاتح ایران
پشت تو گرم به تمام جهان....جام زهر و دوباره تاءویلی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
 

 

هر بوسه ی تو نفخت فی روحیّ و ... ا
هر معصیتت...معجزه ی نوحیّ و... ا
من اشک بریزم و تو هی کشتی بساز
من قافیه جور کنم....تو دائم تندیس؟

 

 

هی سیب می دهد به خورد نگاهم نگاه تو

حوای چشم تو آدم نمی شود

 



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
 
غیر از نگاه...آب دهانم که خشک شد
موسای چشم تو آدم نمی شود؟

 
comment نظرات ()
 
تخت سه نفره
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸
 

پشت من خنجری بود از اول

کن تو گشته بود کود از اول "can" e to gashte bood "could" az avval

عشق تو توی رختخوابم بود

اند یو هد آندرستود از اول and you had understood az avval

حس پرواز زورکی ام نیست

من خوشم با فرود از اول

آخرش چاره ای به جز غر نیست

می شود هی سرود از اول

قصه ات "پر" فیلم های "نو" شده است

یک گروپ شات نود از اول

اخرش هم کلاغه اخته شد و

چشم او هم کبود از اول

بود و حتی شروع قصه چنین

بود: "یککی نبود" از اول

شعر گفتن ز یاد من رفته

میگرنم می کند عود از اول...

تا ته شعر که زور باید زد...

من فقط می زنم سوت از آخر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

من می خوام به یه نفر بگم خواهرشو بکشه

خواهرش مشکل روانی دارهکه به مردن خواهره فکر می کنه

خواهره همه خونواده رو روانی کرده

اون فکر می کنه آدم رزلیه 

تا حالا فقط آرومش می کردم

ولی بالاخره می خوام بگم بکشدش
اگر بگم می کنه
می دونم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
 

سفر!

صفر؟

 

شیراز! ما داریم می اییم...

خدا بخیر کند عاقبت

مارا!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
 

این حجم از دوست داشتن تا به حال تجربه و گزارش نشده است

و این حجم از نفرت نیز.

این ارتباط عجیبی است که طی چند اسنپ شات ایجاد و امروز به وضعیت کنونی در امده.

عادت و عشق و عاطفه و سایر لغت هایی که در عالم است

برای حس مذکور....یک سری اسم گنگ و مبهم است

 

 

تماشا کن...چگونه بال و پر می گیرم از خاکسترم ققنوس

آسا و خیال انگیز و رویایی و حیرت آور وافسوس...

...

 

چگونه اوج می گیرم...


 
comment نظرات ()
 
مرگ
نویسنده : مدیر !! - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
 

حالا که مرگ پیش ماست...بزن به سیم آخر و
تا اینکه از رو ببریش....زندگی کن...ولی نرو

قضیه ی زخم و ضرر...حالا که جدی جدیه
اگر چه جداً کاریه....جدی نگیر...قضیه رو
...
حالا که بی وزنی شده..مد غزل نویس ها
بذار که فکر کنن همه...باختی تو هم قافیه رو

حالا که سایه ستم...رو سر ما ساکن شده
صبور باش...سکوت کن....دوره نکن دوباره رو

به نسبت گذشته من...حالم یه خرده بهتره...
من پاک کرده ام به کل... دو سال پیش به این ورُ


 
comment نظرات ()